ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
287
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) ظهور خواهد كرد ، عمر ترسيد و گفت : اين دروازه چيست و شكستن و گشوده شدن آن چگونه است ؟ گفتم : مردى خواهد مرد يا كشته مىشود . عمر گفت : اى حذيفه خيال مىكنى پس از مرگ من قوم تو چه كسى را به اميرى خواهد گزيد ؟ گفتم : چنين مىبينم كه مردم كار خود را به عثمان بن عفان واگذارند . فضل بن دكين از ابراهيم بن اسماعيل بن مجمع انصارى ، از ابن شهاب ، از محمد بن جبير ، از جبير بن مطعم نقل مىكند كه مىگفته است * در همان هنگام كه عمر كنار كوههاى عرفات ايستاده و وقوف كرده بود و مردم مشغول پيشبينى و پيشگويى دربارهء آينده بودند ، صداى مردى را شنيده است كه فرياد مىكشيده و مىگفته است : اى خليفه اى خليفه . گويد ، مرد ديگرى هم آن صدا را شنيد و گفت : چه خبر است خدا روزى تو را قطع فرمايد . جبير بن مطعم مىگويد ، من به آن مرد رو كردم و گفتم : آرام باش و نفرين مكن و دشنام مده ، جبير مىگويد ، فرداى آن شب هم با عمر كنار عقبه براى رمى جمره ايستاده بوديم و مىخواست رمى جمره كند ناگاه سنگى ناشناخته بر سر عمر خورد و آن را شكست و خون آمد و شنيدم مردى از فراز كوه مىگويد : سوگند به خداى كعبه كه نشان قربانى بر من نهاده شد [ سوگند به خدا دانستم ] كه عمر ديگر پس از امسال هرگز اين جا نخواهد ايستاد . و صداى آن مرد هم همان صدا بود كه ديروز بانگ برداشته بود ، جبير مىگويد : اين امر بر من سخت دشوار آمد . ابن شهاب مىگويد ابراهيم بن عبد الرحمن بن ابى ربيعة ، از قول مادرش ام كلثوم دختر ابو بكر ، از عايشه نقل مىكند كه مىگفته است * عمر آخرين حجى كه گزارد همراه همسران پيامبر ( ص ) بود . عايشه مىگويد : چون از عرفات حركت كرديم ، و چون از محصب [ نام جايى ميان عرفات و منى است ] گذشتيم شنيدم مردى همچنان كه بر مركب خود سوار است مىگويد : امير المؤمنين عمر كجا بود ؟ و شنيدم مرد ديگرى گفت : اين جا مىبود ، گويد ، آن مرد شتر خود را خواباند و صداى ناهنجار خود را بلند كرد و اين ابيات را خواند : اى پيشوا بر تو سلام باد و دست خدا به اين سفره از هم دريده شده بركت دهاد ، چه كسى بر فرض آنكه تلاش كند و بر بالهاى شتر مرغ سوار شود مىتواند از تو نسبت به كارهايى كه ديروز انجام دادهاى پيشى بگيرد ، كارهايى انجام دادى و كارهاى دشوارى را باقى گذاشتى